سر که بلند کنی از کنار لبهات
دنیا در دستان من است
و باید راه بیافتی ؛
کفش هایت را تابه تا پوشیده ای
و چشمم در نمی آید از کاسه
تا به تو ثابت کنم که هنوز نفسی می رود.
این قصه هم برای ما شده دردسر که تو هی بخندی و
من هی سق بزنم لواشکم را،
شاید این طور بهتر باشد که تو چشم های مرا جفت کنی
و من لب های تو را
نمی دانم...