سر که بلند کنی از کنار لبهات
دنیا در دستان من است
و باید راه بیافتی ؛
کفش هایت را تابه تا پوشیده ای
و چشمم در نمی آید از کاسه
تا به تو ثابت کنم که هنوز نفسی می رود.
این قصه هم برای ما شده دردسر که تو هی بخندی و
من هی سق بزنم لواشکم را،
شاید این طور بهتر باشد که تو چشم های مرا جفت کنی
و من لب های تو را
نمی دانم...دهانم را بستند
مبادا حرفی گفته باشم
که خاطر مکدر آسمان مغشوش شود.
خط خطی کردند دفتر نقاشیم را
و بی گناه محکوم شدم
که تنها جرمم عشق بود و
دوستت دارم هایی که نگفتم.
همه دردم این بود
که بی هیچ آمده بودم
با تکیه بر زانوانی استوار
و دستانی امیدوار.