تبليغاتX
سمن بویان

سر که بلند کنی از کنار لبهات

دنیا در دستان من است

و باید راه بیافتی ؛

کفش هایت را تابه تا پوشیده ای

و چشمم در نمی آید از کاسه

تا به تو ثابت کنم که هنوز نفسی می رود.

این قصه هم برای ما شده دردسر که تو هی بخندی و

من هی سق بزنم لواشکم را،

شاید این طور بهتر باشد که تو چشم های مرا جفت کنی

و من لب های تو را

نمی دانم...
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/03/12ساعت 11:44 PM توسط مجید حسینی امنیه |

دهانم را بستند

مبادا حرفی گفته باشم

که خاطر مکدر آسمان مغشوش شود.

خط خطی کردند دفتر نقاشیم را

و بی گناه محکوم شدم

که تنها جرمم عشق بود و

دوستت دارم هایی که نگفتم.

همه دردم این بود

که بی هیچ آمده بودم

با تکیه بر زانوانی استوار

و دستانی امیدوار.

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت 1:9 AM توسط مجید حسینی امنیه |