نشسته ام بر پوست پلنگی که جان می کند
به سوگواری دختری که چالش کردم
در قحط سال تگرگ و گلوله
با دستان خسته ام.
این ریه ها که نای نفس کشیدن ندارند
وقتی که شهر خاموش می شود؛
نه همهمه ای برجاست
نه آوای گرم هماغوشی باد با آسمان خراشها؛
و کسی که نمی خواهد تن بسپرد به تقدیر
اینجا نشسته بر پوست پلنگی بی جان
به سوگواری دختری که چال شده
با دست های خسته ای که سال هاست مرده.
همین.