نمی دانم در چندمین روز آموزشی بود که نگهبان بودم و دمدمه های غروب با موسیقی دلنشین و اندکی غمگین که از بلندگوی پادگان پخش می شد و ناگاه دلم گرفت که گویی تنگ ترین روزنه ی این جهان بود در آن زمان که هیچ چیز از آن عبور نمی کرد وماحصل این شد که از نظر می گذرد:
غروب دلگیری است
می خواهم بریزم از میان اشکهام
بر تلخی این شوره زار
که نشسته اند
بر گوشه و کنار
سربازان خسته
با پوتین های یک لنگه و
جمجمه های شکسته.