تبليغاتX
سمن بویان
بهار اومد با همه ی قشنگیهاش . نقاشی گلا بتونی روی شکوفه های درختا که گلاشو نو رو سر حوض   آقا جون می ریخت . عید اومد با همه ی آ جیلاش . دید و بازدید و دست و رو بوسیهاش . اما امسال واسه ما فقط بهار بود نه چیز دیگه . قدیمترا ( وقتی بچه بودیم ) با کلی دنگ و فنگ و برو و بیا چیز میزامونو جمع میکردیم و با همه ی بار و بندیلا مون راه می افتا دیم که واسه سال تحویل اصفهان باشیم   اونم خونه ی آ قا جون . خیلی خسته می شدیم اما همین که از سر کوچه ی آ قا جون می پیچیدیم همه ی خستگی راه که از شیراز تا اصفهان تو تنمون تار تنیده بود و رسوب کرده بود از تنمون در می رفت اونم فقط واسه اینکه می دونستیم یه نصف ماه با بچه های خاله و دایی و ... بازی می کنیم و هیشکی هیچی بهمون نمیگه . آ خ چه حالی می داد وقتی از آ قا جون یه بار عیدی می گرفتیم و از مامان فردوس یه بار . بقیه هم که جای خود داشتن . اگه می خواستیم واسه عید دیدنی بریم خونه ی دختر خاله عفت و دختر خاله عزت که دیگه هیچی . با بچه های دیگه می دویدیم که ببینیم کی زودتر زنگ در خونشونو می زنه . آخ  که چه خوب بود بچگیامون . اما امسال آ قا جون نبود . مامان فردوسم رو تخت افتاده بود . فقط بعضی وقتا چشاشو باز می کرد و می بست . بهش میگن حالت نیمه کما . خدا نکنه که خونه ای بی صاحب بشه . داییها که همش قربون صدقه ی بابا شون می رفتن یه سر حتی یه سر نزدن ببینن مادرشون چه حالی داره . نیومدن دیدن مادرشون . اینم از سال تحویلمون . همه ی ارث خورا با هم چپ افتادن . رو در رو با هم خوب و پشت سر دشمن خونی . یاد این شعر افتادم که میگه :

میراث بران کاش به زودی بزدایند

                                 از چهره ی خود گرد عزایی که دروغی است

خلا صه اینکه تو عید امسال ما فقط بهار داشتیم نه چیز دیگه .

+ نوشته شده در پنجشنبه 1385/01/24ساعت 10:2 PM توسط مجید حسینی امنیه |

سلام کردم. دیدم بهار شده گفتم زشته آدم سلام نکنه.مگه نه؟ نمی دونم چرا همیشه فصل اول سال بهاره. مگه پاییز چشه؟ یا حتی زمستون؟ و اینکه چرا همیشه سال از اول شروع میشه.حس میکنم دچار یاس فلسفی شدم. دیگه برام همه چی اهمیتشو از دست داده.اساطیر من شدن صادق هدایت، فرهاد مهراد، فریدون فروغی، داریوش اقبالی، و حتی نوشته های خودم. حالم بد گرفته.دلت شیکس ما رو هم دعا کن.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/01/16ساعت 8:39 PM توسط مجید حسینی امنیه |