تبليغاتX
سمن بویان
سلا مش کردم. جواب نداد . فقط خندید. دندانهایش مثل دزد های دریایی افتاده بود. دوید بغلم کرد.

مملی حسین هر وقت منو می دید همینجوری بود. بغلم می کرد . کلی سر و صدا می کرد. خوشحالی می کرد. اینور و اونور می دوید. همه رو خبر می کرد. جو می داد . همه جا رو به هم میریخت.

من و مملی حسین خیلی همو دوست داشتیم. حتی جلوی باباش با من قلیون می کشید. ولی حیف . حیف که تو جشن تولد یک سالگیش نتونستم شرکت کنم. ایشاالله واسه دو سالگیش.                                                         

           

+ نوشته شده در شنبه 1384/10/03ساعت 4:40 PM توسط مجید حسینی امنیه |