مملی حسین هر وقت منو می دید همینجوری بود. بغلم می کرد . کلی سر و صدا می کرد. خوشحالی می کرد. اینور و اونور می دوید. همه رو خبر می کرد. جو می داد . همه جا رو به هم میریخت.
من و مملی حسین خیلی همو دوست داشتیم. حتی جلوی باباش با من قلیون می کشید. ولی حیف . حیف که تو جشن تولد یک سالگیش نتونستم شرکت کنم. ایشاالله واسه دو سالگیش.