دویده بودم.حسابی خسته شده بودم.دوش گرفتم و رفتم بخوابم.اما نمی شد.مگه خوابم میبرد؟ آخه امروز دیده بودمش.واسه همین مث سگ دویده بودم.آخه دیدنشم روحیه می داد به آدم.رفتم زیر پتو.حسش نبود بخاری رو زیاد کنم.ترجیح می دادم سرد باشه.حافظ این جور جاها خوب کمک می کرد.برش داشتم.یه تفال زدم. مثل همیشه زد تو خال.جوابمو داده بود.حالا حالا ها باید روزگار می چرخیدومی چرخید تا شاید فرجی می شد.اونم شاید...
حالا که فکرشو می کنم می بینم راست می گفت حافظ .الان که چهار ساله شبا میرم می دوم هنوز اوضاع همونجوریه.نگاهمون به هم اما حرفامون تو دلمونه.نمیدونم آخرش چی میشه... ولی فکر کنم واسه ی اینکه اوضاع عوض شه اول باید عشقمو بذارم کنار:
دویدنو...