سلامش کردم جوابی نیامد.دیگر نمی دید مرا. پنجره اش را هم بسته بود.دیوار حایلمان طویل تر شده بود.هر وقت می آمدم محروم بودم از دیدار موهاش.فقط روزهای رمضان بود که یادش سحرم بود و صدای گامهاش افطارم.روز های بودنم را یک چیز زینت می داد و آن بوی خوش اسفند بود و شله زردی که هم زدنش بهانه ی حاجاتمان بود و پخش آن میان در و همسایه که لذتی داشت. هر چند نمی خواست ببیندم لیک اتفاق افتاد.و چه تلخ:
من گل به دست با کاسه ی نذرونیازم آمده بودم...
+
نوشته شده در سه شنبه
1384/07/26ساعت
2:59 PM توسط مجید حسینی امنیه
|
سلام............سلامی به گرمی دلم که آ فتابی است برای چشمهات که همیشه با عینک تیره به استقبال دستهام می آ ید...گوشهایت هنوز فقط برای من سنگین است؟!!!
دلم می لرزد از اینکه روزی دلت بلرزد و ناگاه به خویش آیم بنگرم عشقم را آغوشی دیگر پذیرا باشد.
فریاد از عشقی که باغبانی دیگر به ثمر نشاندش.
افسوس و
نفرین بر عشقی که تن بسپارد...
+
نوشته شده در شنبه
1384/07/09ساعت
2:22 PM توسط مجید حسینی امنیه
|
همه چیز داشت جور می شد . حتی چشمهات دیگر بوی خون نمی داد. حتی همسایه ها دیگر چپ چپ نگاهمان نمی کردند . آ دمها هم همه آدم شده بودند.
آسمان آبی شده بود و ستاره ها را در آ غوش لای لای خواب نوازش می کرد.
گوسفند ها صحرا را رنگ عشق می زذند و ...........
افسوس که تمام فریب بود . تو به دیگری دل باخته بودی.
+
نوشته شده در پنجشنبه
1384/07/07ساعت
6:17 PM توسط مجید حسینی امنیه
|
از کجا باید نمی دانم.ولی این اتفاق رخ می داد.شروع کردم.گفتم و گفتم تا برایم ملکه شد.ولی نمی دانم چرا این طور شد.از همان لحظه ی اول چشمهاش گره خورد آنچنان کور به چشمهام که دلم دوید.
دویدنش را دیدم.و دیدم که چشم خواب کجا می برد مرا... آنجا که دست باد هوا می برد مرا...
لیک ماندم و نظاره کردم : (( دیدم که عشق هیچ کجا می برد مرا ))
+
نوشته شده در سه شنبه
1384/07/05ساعت
6:5 PM توسط مجید حسینی امنیه
|