شب مي رسد از راه
بي هيچ فراخواني
گيسو مي گسترد پشت قدمهات
روي پياده روها
پشت تاكسي ها
تا روانه ات كند به دري
كه پشتش
تمام غصه هاي دنيا
بر سرت آوار مي شود.
درد روی درد
درد در درد
دردهام در دفترم جا نمی شود.
شیراز را مه گرفته بود تابستان
ابرهای تن به تن جشن گرفته اند
خشکی نگاه را
افتادم
راه به راه در تن برهنگی هیجانی که
در چشمان تو فریاد می کشید
سانسورچی ها
خنده را از زندگیم
ممیزی کرده اند.
زندگي آن گونه كه گمان مي كرديم نبود
پس دور جهان را
ديوار كشيديم.
كله پا شد ستون دين در من
و ترك خورد در ميانه ى زن
انفجار نگاه بود و سكوت
دست در دست ، آه بود و سكوت
وسط آفتاب تابستان
از بلنداي خواب تابستان
شعر از روي خط بلند شده
دور شاعر شبيه بند شده
حلقه هي تنگ و تنگ تر مي شه
داره اين جنگ جنگ تر مي شه
حادثه بي خبر كنار منه
شايد اين ننگ ، افتخار منه
اتفاقه نميشه سدش كرد
ثابتش كرد يا كه ردش كرد
يهويي پيرهنت ترك مي خوره
رو پيشونيت مهر شك مي خوره
زن مي افته تو زندگيت به درك
انگار افتاده باشه روت بختك
چادر شب به رنگ زندگيته
شده چيزي كه سنگ زندگيته
غم ميون نگات گر مي گيره
و زمين زير پات گر مي گيره
خونه نيس ، شوره زار ترديده
كي از اينجا خراب تر ديده ؟
ابر از آفتاب رد مي شه
سايه از روي آب رد مي شه
من شبيه كسي كه آواره
صورتش روبروي ديواره
تو شبيه كسي كه مثل منه
شايدم آخراي فصل منه
برگ مي ريزه از موهات كم كم
بارونه روي گونه هات نم نم
آسمونت هميشه پاييزه
لبت از تلخ خنده لبريزه
داري با باورت بزرگ مي شي
توي يك گله بره گرگ مي شي
بايد از صف يه كم جلو بزني
بره هاتو بتوني هو بزني
.
.
پرت مي شم ميون خواب خودم
لحظه لحظه تو اضطراب خودم
بايد از من جدا بشم تا صبح
شايد از خواب پا بشم تا صبح
شب داره هي سفيد تر مي شه
صورتش ناپديد تر مي شه
زن كنارم داره ورق مي خوره
تو دلم انهدام لق مي خوره
انگاري كله پا بشه چيزي
شايدم جابجا بشه چيزي
ميخ مي شم به انفجار سكوت
فلسطينم من
تو اشغالم كن.
آه باران
چه نوستالژي غمگيني
.
.
.
باران مي بارد
مي ايستم بر بلنداي بهارخواب
و براي چنارها دست تكان مي دهم.
دستهاي يكديگر را در دست گرفتيم و گريستيم
اما تو هيچگاه نفهميدي كه
جنگ هاي جهاني با دنيا همان كردند
كه چشم هاي تو با من.
سر که بلند کنی از کنار لبهات
دنیا در دستان من است
و باید راه بیافتی ؛
کفش هایت را تابه تا پوشیده ای
و چشمم در نمی آید از کاسه
تا به تو ثابت کنم که هنوز نفسی می رود.
این قصه هم برای ما شده دردسر که تو هی بخندی و
من هی سق بزنم لواشکم را،
شاید این طور بهتر باشد که تو چشم های مرا جفت کنی
و من لب های تو را
نمی دانم...