تبليغاتX
آخرین بازمانده ی جنگهای صلیبی
سلام. آخرين بازمانده ي جنگ هاي صليبي بازگشت با كاري كوتاه:


شب مي رسد از راه

بي هيچ فراخواني

گيسو مي گسترد پشت قدمهات

روي پياده روها

پشت تاكسي ها

تا روانه ات كند به دري

كه پشتش

تمام غصه هاي دنيا

بر سرت آوار مي شود.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 1:51 توسط مجید حسینی |

این وبلاگ برای همیشه بسته خواهد شد. شاید جایی دیگر زمانی دیگر برگشتم. زمان همه چیز را مشخص خواهد کرد.

+ نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 14:52 توسط مجید حسینی |

درد پشت درد

درد روی درد

درد در درد

دردهام در دفترم جا نمی شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 4:29 توسط مجید حسینی |

آمدی

شیراز را مه گرفته بود تابستان

ابرهای تن به تن جشن گرفته اند

                                     خشکی نگاه را

افتادم

راه به راه در تن برهنگی هیجانی که

                                          در چشمان تو فریاد می کشید

سانسورچی ها

خنده را از زندگیم

                    ممیزی کرده اند.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 22:54 توسط مجید حسینی |

نه!

زندگي آن گونه كه گمان مي كرديم نبود

پس دور جهان را

                   ديوار كشيديم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 0:22 توسط مجید حسینی |

كله پا شد ستون دين در من

و ترك خورد در ميانه ى زن

انفجار نگاه بود و سكوت

دست در دست ، آه بود و سكوت

وسط آفتاب تابستان

از بلنداي خواب تابستان

شعر از روي خط بلند شده

دور شاعر شبيه بند شده

حلقه هي تنگ و تنگ تر مي شه

داره اين جنگ جنگ تر مي شه

حادثه بي خبر كنار منه

شايد اين ننگ ، افتخار منه

اتفاقه نميشه سدش كرد

ثابتش كرد يا كه ردش كرد

يهويي پيرهنت ترك مي خوره

رو پيشونيت مهر شك مي خوره

زن مي افته تو زندگيت به درك

انگار افتاده باشه روت بختك

چادر شب به رنگ زندگيته

شده چيزي كه سنگ زندگيته

غم ميون نگات گر مي گيره

و زمين زير پات گر مي گيره

خونه نيس ، شوره زار ترديده

كي از اينجا خراب تر ديده ؟

ابر از آفتاب رد مي شه

سايه از روي آب رد مي شه

من شبيه كسي كه آواره

صورتش روبروي ديواره

تو شبيه كسي كه مثل منه

شايدم آخراي فصل منه

برگ مي ريزه از موهات كم كم

بارونه روي گونه هات نم نم

آسمونت هميشه پاييزه

لبت از تلخ خنده لبريزه

داري با باورت بزرگ مي شي

توي يك گله بره گرگ مي شي

بايد از صف يه كم جلو بزني

بره هاتو بتوني هو بزني


.

.

پرت مي شم ميون خواب خودم

لحظه لحظه تو اضطراب خودم

بايد از من جدا بشم تا صبح

شايد از خواب پا بشم تا صبح

شب داره هي سفيد تر مي شه

صورتش ناپديد تر مي شه

زن كنارم داره ورق مي خوره

تو دلم انهدام لق مي خوره

انگاري كله پا بشه چيزي

شايدم جابجا بشه چيزي

ميخ مي شم به انفجار سكوت

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 12:54 توسط مجید حسینی |


فلسطينم من

                  تو اشغالم كن.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 1:30 توسط مجید حسینی |

آه باران

چه نوستالژي غمگيني

.

.

.

باران مي بارد

مي ايستم بر بلنداي بهارخواب

و براي چنارها دست تكان مي دهم.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 19:27 توسط مجید حسینی |

چه كودكانه به هم نگريستيم

دستهاي يكديگر را در دست گرفتيم و گريستيم

اما تو هيچگاه نفهميدي كه

جنگ هاي جهاني با دنيا همان كردند

كه چشم هاي تو با من.

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:57 توسط مجید حسینی |

سر که بلند کنی از کنار لبهات

دنیا در دستان من است

و باید راه بیافتی ؛

کفش هایت را تابه تا پوشیده ای

و چشمم در نمی آید از کاسه

تا به تو ثابت کنم که هنوز نفسی می رود.

این قصه هم برای ما شده دردسر که تو هی بخندی و

من هی سق بزنم لواشکم را،

شاید این طور بهتر باشد که تو چشم های مرا جفت کنی

و من لب های تو را

نمی دانم...
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:44 توسط مجید حسینی |