سر که بلند کنی از کنار لبهات
دنیا در دستان من است
و باید راه بیافتی ؛
کفش هایت را تابه تا پوشیده ای
و چشمم در نمی آید از کاسه
تا به تو ثابت کنم که هنوز نفسی می رود.
این قصه هم برای ما شده دردسر که تو هی بخندی و
من هی سق بزنم لواشکم را،
شاید این طور بهتر باشد که تو چشم های مرا جفت کنی
و من لب های تو را
نمی دانم...دهانم را بستند
مبادا حرفی گفته باشم
که خاطر مکدر آسمان مغشوش شود.
خط خطی کردند دفتر نقاشیم را
و بی گناه محکوم شدم
که تنها جرمم عشق بود و
دوستت دارم هایی که نگفتم.
همه دردم این بود
که بی هیچ آمده بودم
با تکیه بر زانوانی استوار
و دستانی امیدوار.نشسته ام بر پوست پلنگی که جان می کند
به سوگواری دختری که چالش کردم
در قحط سال تگرگ و گلوله
با دستان خسته ام.
این ریه ها که نای نفس کشیدن ندارند
وقتی که شهر خاموش می شود؛
نه همهمه ای برجاست
نه آوای گرم هماغوشی باد با آسمان خراشها؛
و کسی که نمی خواهد تن بسپرد به تقدیر
اینجا نشسته بر پوست پلنگی بی جان
به سوگواری دختری که چال شده
با دست های خسته ای که سال هاست مرده.
همین.
دیواری شد با ترک های بی شمار
که انگشت های تردم را
یکی یکی منجمد کرد
و من به انتظار ذره ای نور
چشم به شرق دوختم ؛
لیک دستی بیرون نیامد
به دستگیری.
و من همچنان در انتظار کسی هستم
که دستهای مرا از سرمای دیوار
رهایی بخشد.
به روزهایی اندیشیدم که
تنها یکی درد داشتم
که تو بودی؛
سال ها آمدند و رفتند
و هیچ چیز عبور نکرد از
برابر این آینه های خیس
که ترک خوردند
وتمام بذرهای سیاه جوانه
زد
در بی حضوری زنی که دیگر
نمی رقصید.
کهکشان ها یکی یکی افتادند
توی جیب هام
و من به ستاره ای نگریستم
که دورترین نقطه ی آسمان
را
پونز شده بود.
سنگها را لگد کردم و
یار دبستانی خواندم از بس
حالم به هم خورد از تاریخ
و عربیات فارسی
که نیم جویده فرو
بلعیدمشان.
حالا حسرت روزهایی را می
خورم که
دردم یکی بود و
آسمانم پونز شده بود روی
جریمه های چشمهات.
رفتن به خلسه های فروکش
عجیب نیست
مستی کنار حالت شورش عجیب
نیست
سرگیجه های ممتد من بعد
خوردن
یک شیشه الکل نود و شش
عجیب نیست
امشب به دست و پای خودم
گیر می کنم
مثل هوا میان هواکش عجیب
نیست
امشب زنی دوباره نشسته است
در دلم
چشمان او به حالت بارش
عجیب نیست
بعد از تهوع همه ی مزه های
گس
احساس خواب ، حالت چرخش
عجیب نیست
قانون تازیانه کمرگاه خسته
ام
هشتاد بار ضربه ی ترکش
عجیب نیست